اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
1446
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
كنند آن منع مراد كشتن است . و هر آن ساعت كه او را از چيزى گرانى بينند باز زيادت كنند ، و اين نيز كشتن است . گاه او را به منع مراد كشند ، و گاه او را به قهر بىمرادى كشند . همواره نفس را كشته مىدارند تا سرشان زنده مىباشد ، كه نفس ظاهر است و سر باطن ، و ظاهر و باطن ضديناند ؛ دو ضد بهيكبار زنده محال باشد . يا ظاهر زنده بايد و باطن مرده و يا باطن زنده بايد و ظاهر مرده . تا بعضى از بزرگان چنين گفتهاند : ابى الله ان يحيى الله نفسا حتى يميتها باماتة شهواتها . پس هر زندگانىاى را مرگى در پيش است ؛ چنان كه زندگانى عقبى را مرگ دنيا در پيش است ؛ و زندگانى شهادت را مرگ شمشير كفار در پيش است ؛ و زندگانى جنين را مرگ نطفه و علقه در پيش است ؛ همچنين زندگانى سر را مرگ نفس در پيش است . و گروهى چنين گفتهاند در قصهء بقره كه چون حق خواست تا عاميل كشتهء مرده را زنده گرداند بفرمود تا بقرهاى زنده را بكشتند و پارهاى از آن كشته بر كشته زدند تا كشته زنده گشت . همچنين هركه خواهد تا سر مردهء او زنده گردد نفس زنده ببايد كشت ؛ باز پارهاى از اين نفس كشته بر سر مرده زدن تا سر مرده زنده گردد ؛ و آنكه نفس را به كشتن شهوات بكشد كشتهء حق باشد و محال [ 140 ب ] باشد كه كشتهء شمشير كافران شهيد و زنده باشد . باز كشتهء شمشير حق ناشهيد و مرده باشد . باز گروه سيم را ياد كرد از هر دو برتر . « و آخر مفكوك من الاسر بالفنا * فاصبح خلوا و اجتباه ودود » . و گفت گروهى ديگراند گشاده گشته از اسيرى و بند به آنكه فانى گشتهاند پس خالى گشتهاند از همه معانى و بگزيد ايشان را دوستدار مطيعان . و حق آن يك گروه را متفرد گفت از ملك ، و آن ديگر گروه را متفرد از نفس . و تفرد تفعل باشد ، تا از ملك خبر ندارد از ملك تفرد نيارد ؛ و تا از نفس خبر ندارد از نفس تفرد نيارد . باز گروهى ديگراند مغلوب گشته در مشاهدات ، نه از نفس خبر دارند نه از خلق . از چيزى كه خبر ندارند تفرد چگونه آرند ؟ ! و اين ظاهر است و مثال